حرفهای بزرگانه
شب بود داشتم تو اشپزخونه سبزی پاک میکردم بابای اراد اومد نشست پیشم گردو و فندوق هی شکست هی خورد گفتم بسه دیگه وحید زیر گوشم کم صدا بده دهنت و
اراد اومده میگه چیکارش داری بابامو خوب دلش برای زنش تنگ شده میخواد پیشش بشینه بذار بشینه دیگه
منم هاج و واج موندم زیپ دهنم رو بستم و فقط نگاه کردم
تورو چه به این حرفا اخه وروجک
دوست دارم گلم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


حرفهای بزرگانه
